بیتوته بیتوته کوتاهی‌ست جهان در فاصله‌ی گناه و دوزخ... خورشید همچون دشنامی برمی‌آید و روز شرمساری جبران ناپذیری‌ست ...آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو

بیتوته
بیتوته
شعر و ادب
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو

اخبار فرهنگی هنری

شرق

همشهری

آفتاب یزد

ایران

خبرگزاری مهر

ایسنا

ایرنا

خبرگزاری فارس

بی.بی.سی.پرشین

بازتاب

روز آن لاین



موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 مرداد ماه سال 1384
داستان کوتاه.جواد مجابی
جواد مجابی



باد روز از ماه بهمن

دیروز بوران‌دخت، با من دیدارکرد. پیکری این همه نشاط‌انگیز و ظریف، در صندوقی به زیرزمین خانه‌ی پدری پنهان مانده بود و از حضورش این همه نزدیک به ما، هیچ خبر نداشتیم. نمی‌دانم چه کسی صندوق را دیروز آورده بود بالا و قفل از آن گشوده بود. بوران‌دخت، سرخ‌موی و گل‌رنگ تماشاگر کتاب‌ها و تابلوها و سکه‌های قدیمی بود که به عمری از کاوش‌های باستانی گرد آورده بودم بعضی را خریده و بعضی را ربوده از گورهای اجدادی. طول کشید تا اخت شدیم، ترس او از من ریخت و من هم او را وهمی ندانستم. چهره‌اش و تاجش در گذر قرن‌ها و فراموشی نسبتا" سالم مانده بود. ماه و ستاره‌ها از چهارسو بر او تابان، بر تاج گوهرنشان و پرهای قرینه‌ی بالای تاج. در چهره‌اش چیزی غریب نبود جز چشمان به وحشت گشاده‌اش، هنوز در این وقایع نگران و حیران است. پرنیانی به قامت آراسته بود که بی آن همه در و گوهر هم می‌توانست آفتابی در تاریکی عمر من باشد.

پرسیدم چرا این همه ماه و ستاره در تن و پیرامونت گرد آورده‌ای. از تاریکی می‌ترسیدی؟ جوابی داد چون می‌دید چیزی پرسیده‌ام، اما با واژه‌هایی از زبانی فراموش‌شده. حق با او بود، این من بودم که به ترس و ولنگاری زبان مشترک را در این سال‌ها از حافظه زدوده بودم.

از وقایع بعد از ژوئن 630 پرسیدم و از جشن بازگشت چلیپا، از آن هفت سال که طبیعت به سکون و مردگی افتاده بود تا باد روز از ماه بهمن. باز پرسیدم از نابینایی غم‌انگیز آذرمیدخت خواهرش، می‌خواستم بدانم بعد از حمله‌ی تازیان هنوز هم او را می‌بیند؟

اگر دهان‌ها به ما از حقیقت این جهان چیزی نمی‌گویند، اما چشم‌ها، کلام دیگری دارند که بی‌الفبا خواناست. چشم‌هایش از وحشتی حکایت می‌کرد که بریده نمی‌شود از سطح روزگار. مکالمات ما دو خط دورشونده از هم داشت اگرچه با یک واقعه‌ی عظیم موحش در میان.

دختر گل‌رنگ برخاست در اتاق دوری زد و عکس مرا از میز عسلی برداشت و بدان خیره شد، شاید می‌خواست بداند چرا دهان مرد آن عکس چنین به فریاد باز مانده است.

برخاستم، رفتم روبرویش ایستادم، گفتم: ما نیز چون تو روزگاری جوان بوده‌ایم و ترسیده‌ایم از آدمیان. لبخندی زد شیرین، اما چشمانش با همان وحشت فراخ مانده. گلگونه‌اش را بوسیدم سپس لعل و مرواریدش را. تعجبش بیشتر نشد. با تمامی حشمت پادشاهی‌اش آمد کنار من نشست پشت مونیتور، به کلماتی که در وصف او می‌نوشتم خیره شد. چه شعرها که حضورش در من - که این روزها سخت خسته بودم - می‌سرود.

سحر که به شوق دیدارش به اتاق شتافتم رفته بود، سکه را از نقش خویش تهی کرده، سطح فلزی ناهمواری به جا مانده بود و حجمی کنده شده از دل نقره، غیبتش حسرتی شگرف برمی‌انگیخت. سکه را برگرداندم که در صندوق دفینه‌ها بگذارم دیدم که پشت سکه به خطی کج، معماواری خوانده می‌شد: «به این ماه، دوش اندک مایه بادی وزید که بر پشت گوسفندان پشم بجنبد».

چهارم بهمن 82 - تهران


جمعه 28 مرداد ماه سال 1384
ه.ا.سایه(هوشنگ ابتهاج)
درباره امیرهوشنگ ابتهاج
آینه در آینه
امیرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب
- متولد ۱۳۰۶ رشت
- پایان تحصیلات متوسطه در زادگاه
- چاپ اولین مجموعه اشعار با نام «نخستین نغمه ها» در رشت ۱۳۲۵ که در قالب شعر کلاسیک بود
- انتشار مجموعه «سراب» نخستین تجربه در زمینه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه
- انتشار اولین مجموعه از سیاه مشق دربرگیرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹
- انتشار مجموعه «شبگیر» ۱۳۳۲ نشر توس و زوار
- انتشار مجموعه «زمین» ۱۳۳۴ انتشارات نیل
- «چند برگ از یلدا» مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴
- «یادگار خون سرو» ۱۳۶۰
- انتشار مجموعه «سیاه مشق» ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزلیات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبیتى و قطعه
- سرپرست واحد موسیقى رادیو حدفاصل ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶
- مدیر برنامه هاى جاودان موسیقى رادیو: گل هاى تازه و گلچین هفته
- پایه گذار گروه موسیقى چاووش
متشکل از بهترین موسیقیدانان مرکز حفظ و اشاعه، محمدرضا لطفى، شجریان و... که سروده هاى انقلابى اش درآستانه انقلاب، بر حافظه همگان نقش بسته است.
224301.jpg
- سرودن ترانه هاى جاویدانى همچون «تو اى پرى کجایى» با صداى قوامى و دیگران
- انتشار مجموعه «آینه در آینه» گزیده اشعار به انتخاب دکترمحمدرضا شفیعى کدکنى ۱۳۶۹ که تاکنون از چاپ دهم نیز گذشته است.
- تصحیح دیوان حافظ با نام «حافظ به سعى سایه» که از معتبرترین تصحیحات دیوان خواجه است.
ادامه...

جمعه 28 مرداد ماه سال 1384
ادبیات داستانی جهان(برگرفته از سایت سخن)
در این قسمت به معرفی کتب ادبیات داستانی دنیا می پردازیم.
کتب داستانی جهان

جمعه 28 مرداد ماه سال 1384
نویسنده برای حرفه‌ای شدن، باید آزادی و امنیت و رفاه داشته باشد
گفتگو با جواد مجابی، نویسنده و شاعر

یوسف علیخانی


دکتر جواد مجابی، شاعر، نویسنده، نقاش و منتقد، از جمله شخصیت‌های قابل تامل این سال‌های ادبیات ایران بوده است. آثار بسیاری از او منتشر شده: یازده مجموعه شعر، چهار مجموعه طنز، هجده کتاب پژوهشی، شش مجموعه داستان کوتاه، یازده رمان، چهار کتاب و سه نوار برای کودکان، و پانزده کتاب دیگر در زمینه‌های نمایشنامه، سفرنامه، فیلم‌نامه، شناخت‌نامه، و مجموعه مقالات.

- دکتر جواد مجابی یک نویسنده‌ی حرفه‌ای است. "حرفه‌ای" به این معنا که از راه نوشتن و تالیف گذران زندگی می‌کند. موافق هستید؟


نمی‌توانم این موضوع را کاملاً تصدیق کنم چرا که برای حرفه‌ای شدن، چند شرط لازم است که هیچ کدام از ما، در ایران نداریم و حرفه‌ای نیستیم تا از طریق درآمد مربوط به قلم خود، زندگی بکنیم. من قبل از انقلاب، هم کارمند دولت بودم و هم روزنامه نویس، همچنین شعر و قصه می‌گفتم. بعد از انقلاب تصمیم گرفتم به عنوان یک هنرمند حرفه‌ای فقط به کار نوشتن بپردازم و هیچ کار دیگری انجام ندهم. ولی وقتی که چند سال کار حرفه‌ای مداوم انجام دادم و در واقع با یک انضباط خاصی، هر روز سر ساعت نه شروع کردم و ساعت یک تمام کردم و بعدازظهر ساعت سه شروع کردم و تا ساعت هفت یا هشت شب در یک زیرزمین کار کردم، و بعد رمان‌ها و نوشته‌های آماده‌ی چاپم، با مساله‌ی سانسور روبه رو شد و من نتوانستم از طریق نوشتن، زندگی را ادامه بدهم، ناگزیر در کنار نوشتن رمان و شعر، به پژوهش پرداختم؛ که پژوهش در واقع از لحاظ معیشتی، مدد کار باشد. این موضوع هم بعد از مدتی منقطع شد. به نظر من نویسنده‌ی ایرانی برای حرفه‌ای شدن، باید آزادی و امنیت و رفاه داشته باشد. هیچ کدام از این‌ها برای ما میسر نیست و ناگزیر ما در کنار نوشتن به شغل‌هایی رو می‌آوریم که دلخواه ما نیست. به عنوان مثال خود من ترجیح می دهم که شعر بنویسم و بعد رمان و داستان. نوشتن مقاله و پژوهش برای من چندان جذابیتی ندارد. شما می بینید که برای من ، پژوهش یک کار معیشتی می‌شود، برای یک آدم دیگر، ویراستاری و برای کس دیگری، فیلم‌نامه‌نویسی. همه‌ی ما در یک دوره‌ای به فیلم‌نامه‌نویسی رو آوردیم، به دلیل اینکه مساله‌ی معیشت حل بشود و نه اینکه لزوما این کار را دوست داشته باشیم. حتا آدمی چون "احمد محمود" هم نتوانست فقط از راه نوشتن زندگی کند. این یک معضل بزرگ است و تا شما به طور تمام وقت به نوشتن، به آن شکل که دوست دارید، نپردازید، به آن رشد لازم نخواهید رسید. به همین دلیل هم یک مسأله‌ی اساسی در ادبیات ما مطرح می شود، به این شکل که آدم‌ها از پایین‌ترین حد ظرفیت خلاقه‌ی خود استفاده می‌کنند و نه از بالاترین حدش. اگرچه چند تن از ما می‌کوشیم که با تمرکز فراوان روی کار و با نوعی رفتار زاهدانه، فقط به کار نوشتن بپردازیم، اما این همواره میسر نمی شود.

- این موضوع را از این جهت مطرح کردم که وقتی به همنسلان شما و دولت آبادی و محمود و درویشیان نگاه می کنیم، باز حرفه‌ای‌تر بوده‌اید تا نسل سومی‌ها یا جوان‌ترها.

از این نظر تأیید می کنم. به هر حال برای ما یک دوره‌ی فراغتی میسر شد که بتوانیم فراوان بخوانیم و به کفایت بنویسیم. این برای نسل قبل از ما راحت‌تر میسر بود. برای نسل دهخدا و هدایت، خیلی ساده‌تر بود، چون ساده‌تر زندگی می‌کردند و فراغت بیشتری داشتند. وقتی به نسل ما رسید، ما اندکی با تنعم دنیایی بیشتر آشنا شده بودیم و پاره‌ای از وقت ما به زندگی خارج از ادبیات می‌گذشت. من تصور می‌کنم که برای نسل بعدی، معاش و شتاب گیری زمانه اجازه نمی دهد که افراد بنشینند و آنچه را که برای این حرفه لازم است بیندوزند و آن میزان که لازم است، کار بکنند. در این نسل من یک نوع زندگی ادبی موقت می‌بینم. اگرچه در نهایت اعتقاد دارم که هنرمند راستین که زیرفشار حس درونی و با یک اجبار روانی می‌نویسد، هیچ گاه شرایط بیرونی را جدی نمی‌گیرد که این شرایط مانع کارش بشود، مگر آنکه، این وضعیت به یک حالت فلج‌کننده‌ای رسیده باشد.

- شما بین سال های 1347 تا 1357 روزنامه نگار بودید، و با سه نسل از نویسندگان و شاعران این کشور آشنا هستید. شناخت شما از این فضا، خیلی می‌تواند راهگشا باشد.

در واقع من به عنوان شاعر وارد عرصه‌ی روزنامه نگاری شدم. یعنی من پیش از این که وارد این عرصه بشوم، کتاب شعرم را منتشر کرده بودم و داستان هم می‌نوشتم. با این ایده هم وارد کار روزنامه نگاری شدم که بخشی از مسائل مربوط به ادبیات و هنر را در بین مخاطبان زبان خود ترویج کنیم. دهه‌ی چهل و پنجاه، دهه‌ای است که در واقع دوره‌ی طلایی ادبیات معاصر ایران نام گرفته است.

- شما هم بر این باورید؟

من البته این موضوع را به طور مطلق قبول ندارم، بلکه به نظر من، این موضوع به شکل نسبی درست است. برای مثال آن زمان به دلیل اینکه شعر نو تثبیت نشده بود، افراد با هیاهوی بسیاری به شعر می‌پرداختند. الان ما به دوره تثبیت شدگی شعر امروز رسیده‌ایم و آن واکنش ها به نقاشی نو، شعر نو و قصه‌ی نو، دیگر به آن شدت وجود ندارد. طبیعی است که در این دوره‌ی تثبیت، تنوع و تکثر است که موضوع اصلی است. مرز کشیدن بین این دهه‌ها امری است نسبی و معتقدم که منتقدان برای تسهیل کارشان، ادبیات را به دهه‌ها تقسیم می کنند. من به یک استمرار فرهنگی معتقدم که از رودکی شروع شده و تا زمان ما ادامه پیدا کرده است. من مدتی قبل داشتم یادداشتی می خواندم که شعر دوره‌ی ساسانی، شعر اندیشه بوده است و بعد دیدم که در سراسر این قرن‌ها، اندیشه، محور اصلی شعر ما بوده است. وقتی می‌بینم که در یک دوره‌ی کوتاه مثل این چند سال اخیر، از شعر اندیشه‌زدایی می‌شود، متوجه می‌شوم که یک عده هنوز متوجه نیستند که ریشه‌های اندیشه‌ای در شعر ایرانی چقدر مهم است و چقدر محوریت دارد. مگر می‌شود شعری را که طی قرن‌ها حول اندیشه‌گرایی شکل گرفته، از بین برد. مگر اینکه نوع اندیشه و پرداختن به آن در شعر تلطیف بشود یا تغییراتی در آن داده شود. اینکه ما از شعر معنازدایی، مفهوم زدایی و اندیشه زدایی بکنیم، یک خیال خام است.

- در داستان هم البته به نوعی هست.

طبیعی است. حالا رسیدن به آن کمپوزیسیون متعادل مهم است که در آن اندیشه و تخیل و زبان‌ورزی و صنایع و پاره ای از لوازم شعر در یک تعادلی قرار بگیرند. در داستان هم به نظر من وضعیت به این شکل است. در واقع شعر، نقاشی، داستان و موسیقی، همگی چیزهایی نیستند که شکل‌های ارزشمندشان در بیرون وجود داشته باشد و ما به کشف آن بپردازیم، بلکه با نوکردن ذهن خودمان است که ما قادر خواهیم شد وصل بشویم به آن گنجینه‌ی کلی شعر و داستان جهانی. در واقع ما با تعالی دادن خودمان و حساس کردن شاخک‌های ذهنمان، به آن گنجینه متصل می شویم و به آن دید می‌رسیم. در تمام فرهنگ‌های جهانی، چیزی به نام شعر وجود دارد که هر فرهنگی کوشش می کند با ضرورت‌های بومی خود به آن گنجینه‌ی بزرگ متصل بشود. برای همین است که وقتی یک شعر را از هر زبانی بخوانید و خوشتان بیاید، احساس می‌کنید به یک فرهنگ مشترکی مربوط می‌شود. من به تعبیری که "اوکتاویو پاز" اشاره می کند، اعتقاد دارم که می گوید: «هنر (شعر) آن زبان گمشده ای است که خداوند به هنگام ساختن برج بابل، آن را مشدد کرد و مردم حرف یکدیگر را نفهمیدند.» هنر و ادبیات سعی دارد آن زبان مشترک را به وجود بیاورد. سیاست یا اقتصاد، زبان مشترک انسان نیست ولی هنر و ادبیات، زبان مشترک تمام مردم جهان است و چون یک زبان مشترک است، طبیعتاً بومی کردنش و به قرن و دهه‌ی خاصی متصل کردنش، به آن ربطی ندارد.

- ولی به نظر من، به عنوان یک خواننده‌ی جدی ادبیات، ادبیات زمانی جدی‌تر و خواندنی‌تر می‌شود که بومی‌تر شود.

من تصور نمی کنم که بشود ادبیات را به زمینی و سرزمینی یا به بومی و جهانی تقسیم بندی کرد. در واقع ادبیات یک ظرفیت برای تامل است. شما در هر کشوری که هستید، ناگزیر به واسطه‌ی آن فرهنگ جغرافیایی خودتان، ذهنتان شکل می گیرد؛ ولی شما از این شکل گیری جغرافیایی و فرهنگی فراتر می‌روید و به فرهنگ جهانی متصل می‌شوید. هیچ هنرمند بزرگی را نمی‌شناسیم که در کشور خود ناشناخته باشد ولی در جهان مشهور شده باشد. شخص نخست در فرهنگ خود رشد می کند و بعد از یک جایی به فرهنگ جهانی متصل می شود. در آغاز ما نمی توانیم تصمیم بگیریم که جهانی یا بومی باشیم بلکه شما با کار کردن فراوان به حدی می‌رسید که از مرزهای جغرافیایی خود فراتر می‌روید و به یک زبان مشترک انسانی دست پیدا می کنید.

- یعنی همان بحث همیشگی دنیای اختصاصی هر نویسنده. و اینکه مثلا محمدرضا صفدری دنیای اختصاصی خود را دارد و محمود دولت آبادی، دنیای اختصاصی خودش را.

در واقع هر کدام از ما سعی می کنیم به صدای انسانی خاص خودمان برسیم، یعنی با کار کردن فراوان و تأملات بسیار که لازمه‌ی کار نویسندگی است. ما به نوشتن رو می‌آوریم و در این نوشتن تجربه‌های فراوانی انجام می‌دهیم تا به صدایی می‌رسیم که تا حد ممکن و به نحوی با ذهن و نوع زندگی ما ارتباط دارد و مشخصاتی دارد. این صدای انسانی، وقتی به صداهای دیگر رسید، آن وقت می تواند با صداهای جهانی هم در ارتباط باشد. در واقع این کار، از پیش اندیشیده نیست.

- که با تلاش شخصی نویسندگان و شاعران همگن می شود.

بله در واقع شما کوشش می کنید که صدای انسانی خودتان را، براساس کمپوزیسیون ذهنی که دارید، رشد بدهید. وقتی این صدا به یک حدی رسید، طبیعی است که می‌تواند برای آدم‌های جاهای دیگر دنیا هم قابل درک باشد. حالا پاره ای از مسائل انسانی چون عشق و مرگ و جنگ و صلح و زیبایی، مشترک است و هر کس از درون فرهنگ خودش به این قضایا نگاه می کند. من حتا اگر بخواهم یک ایرانی نباشم، به طور عملی در زیر تابش این نور، در این جغرافیا و تاریخ و این فرهنگ، ذهن من سمت و سوهایی دارد که از عرفان مایه گرفته و از ادبیات شفاهی این ملت مایه گرفته و از شرایط اجتماعی خودمان بهره دارد. مجموعه‌ی اینها به ذهن من، ساختی می دهد که من را بیشتر متعلق به این فرهنگ می‌سازد. ولی اصرار بر این قضیه که من متعلق به این فرهنگ بمانم یا فراتر بروم، چیزی است که در اختیار ما نیست. ما با نوشتن و کوشیدن در رسیدن به حد اعلای خلاقیت ذهنی خود، می توانیم قابل درک باشیم.

- شما بسیار تاکید داشته‌اید بر نبود آزادی و حضور دائم سانسور. اشاره داشتید که این کمبود باعث شد که شما نتوانید به عنوان یک نویسنده‌ی حرفه‌ای فعالیت خود را ادامه دهید. در گفتگو با نویسندگان مهاجر، همواره این بحث را داشته‌ام که حالا شما که این محدودیت‌ها را ندارید چرا شاهکاری خلق نکرده‌اید.

در واقع سانسور دولتی، بخشی از سانسورهایی است که بر یک آدم خلاق تحمیل می‌شود. فقط سانسور اداری نیست که یک نویسنده را محدود می‌کند بلکه سانسور افکار عمومی و مخاطبان هم هست. اگر مخاطبان یک نویسنده‌ای در حدی از دانش و آگاهی باشند که محدود شده باشند، طبیعی است که محدودیت این آدم‌ها بر آدم خلاق هم تأثیر می گذارد. بعد هم سانسورهای اقتصادی، سیاسی و مذهبی و آئینی وجود دارد، به اضافه سانسور خطرناک روشنفکری. که خود روشنفکران هم بر خودشان این سانسور را وارد می‌کنند. به عنوان مثال در دوره‌ی قبل از انقلاب، کسانی که چپ نبودند و گرایش‌های تفکر سوسیالیستی نداشتند، در اقلیت می‌ماندند و مورد بی‌مهری قرار می‌گرفتند. در واقع آن فضای غالب روشنفکری سعی می‌کرد همه را همگن کند. در تمام دنیا هم این طور است. در غرب هم شما یک نوع سانسور دیگری می‌بینید که بسیار گسترده‌تر و در عین حال ظریف‌تر است. در آنجا هم شما به راحتی نمی‌توانید با ناشر رو به رو شوید و کارتان را عرضه کنید. شما باید کار خود را به یک آژانس عرضه کنید و آن آژانس اگر کار شما را متناسب با بازار نبیند، آن را قبول نخواهد کرد.

- این بازار را چه کسانی به وجود آورده‌اند؟

سرمایه این بازار را به وجود آورده است. و البته مخاطبان بسیار. بنابراین شما زمانی می‌توانید در یک بازار عمده، نویسنده‌ی معروفی باشید که بتوانید ساز و کارهای آن بازار را بشناسید و متناسب با آن، کار خود را عرضه کنید. در آنجا هم نویسنده، فروشنده‌ی کالایی به نام کتاب است که این کالا اگر در آن بازار، مورد تقاضا نباشد، اصلاً کارش به زحمت درک می شود. من با "ادوارد آلبی" که صحبت می‌کردم، می‌گفت که من به عنوان یک نویسنده‌ی مشهور امریکایی هنوز برای به صحنه بردن کارهایم دچار مشکل می شوم، چون آن ذوق عمومی که تئاتر امروز امریکا را اداره می کند، از نوع ذهنیت ما حمایت نمی‌کند و چیز دیگری می‌خواهد. آن چیز دیگر را هم ناشران تعیین می کنند. ده، دوازده ناشر بزرگ امریکایی که کمپانی‌های بزرگی را اداره می کنند و صدها ناشر کوچک را در دل خود دارند، می گویند که نویسندگان، ارباب ما نیستند، بلکه ماییم که کالایی را که می‌خواهیم به آنها سفارش می‌دهیم. الان شما در روزنامه ها این قضیه را می‌بینید که یک وقتی در ایران مردم، روزنامه ای را می‌خریدند که ببینند، فلان نویسنده در آن مقاله می‌نویسد، الان عکس قضیه شده است. الان یک روزنامه مطرح است و نویسندگان سعی می کنند خود را با خط و مشی آن روزنامه تطبیق بدهند. در بحث ما هم ناشران هستند که سلیقه‌ی عمومی را تعیین می کنند.

- در نشر ایران هم این وضعیت صادق است.

بله. این ها این سلیقه را تعیین می‌کنند و نه نویسندگان. این هم یک نوع سانسور عجیب و غریب است.

- اما نویسنده‌ی ایرانی که در خارج از کشور است، چرا دچار این سانسور است با تیراژهای 400، 500 تایی؟

چون در آنجا با یک نوع سانسور دیگری رو به روست؛ سانسور اقتصادی. مخاطبان آنجا اندک و بی علاقه به این نوع ادبیات هستند و نمی خرند. البته در خارج از کشور کسانی هستند که قریحه‌های عالی دارند و می‌نویسند. کارهای متوسط و بد هم فراوان است؛ همانطور که در داخل کشور یک عده دارند کارهای دقیق و جدی انجام می‌دهند و یک عده هم فقط کتاب عرضه می‌کنند. آنقدرها فرق نمی‌کند، البته تجارب آن‌ها با ما یک مقدار متفاوت است. این تغییر تجربه‌ها، به خاطر محیط‌هایی است که ما در آن زندگی می‌کنیم ولی آدم‌های خلاق به هر حال همانندی‌هایشان بیشتر از تفاوت‌هایشان است. من فرقی میان خودم و قاسمی نمی‌بینم یا با تقی مدرسی. محیط فرهنگی تنها رنگ‌هایی به کار هنرمند می‌دهد که این رنگ‌ها آن‌ها را متمایز می‌سازد. اساس این است که وقتی یک آدم نو ذهن و فرهنگی باشد و به طور متمرکز کار کند، مسأله‌ی انسان موضوع اوست و آینده و تاریخ و بسیاری از این مسائل که چه برای نویسنده‌ی خارج از کشور و چه نویسنده‌ی اینجا، زمینه‌های مشابهی است. برخی از نویسندگان آن‌جا هم، از آن طرف بام افتاده‌اند.

- چطور؟

اگر اینجا نمی شود مسائل جنسی را مطرح کرد، در آنجا آنقدر روی این مسائل جنسی تاکید می‌کند که کار را خراب می‌کند. در اینجا هم ممنوعیت‌ها و محدودیت‌ها باعث یک نوع خودسانسوری شده. خودسانسوری چیزی است که فرهنگ بالایی می‌خواهد که نویسنده کاملاً نسبت به درک خود منصف باشد و تشخیص بدهد که در چه قد و قواره‌ای هست و کجا قرار دارد و چکار می‌خواهد بکند. اگر این طور نباشد، شما هرگز به آن درجه از خلاقیت نهایی نخواهید رسید. متاسفانه این مشکل در ایران و خارج از ایران یکسان است. تعداد نویسندگان خوب در آنجا شاید آنقدر زیاد نباشد.

- چرا؟

برای این که در آنجا مجال پرداختن حرفه ای به نویسندگی به دلایلی میسر نیست. کسی چون "تقی مدرسی"، اگرچه در غربت نوشته، ولی هرگز نتوانست کاری چون "یکلیا و تنهایی او" را که در ایران نوشته بود، بنویسد یا نویسندگان دیگر. خانم "تیره گل" کتاب مفصلی درباره‌ی ادبیات مهاجرت دارد که به نظر من کتاب جالبی است.

- رمان آخر شما "باغ گمشده" با استقبال خوبی رو به رو شد.

من فکر می کنم که این رمان، شاید بهترین رمان من نباشد.

- ضد تبلیغ می‌کنید؟

به هر حال این یکی از رمان‌هایی است که من نوشته‌ام و شاید روی میانگین ذوق عمومی بتواند سوار شود و ارزش‌های خودش را پیدا بکند ولی تجربیاتی که من در "شب ملخ" یا "لطفاً درب را ببندید" داشتم، کارهای جدی‌ای بود و در واقع برای رمان نویسی پیشنهادهایی دادم. حال آن که "باغ گمشده" به شیوه‌ی مرسوم زمانه نوشته شده است. در این کتاب من به موضوعی پرداخته‌ام که نزدیک به سی سال است به آن فکر می کنم؛ مساله‌ی قدرت. در واقع قدرت یکی از موضوعات محوری ذهن من است. همانطور که در یک دوره‌ای آزادی، یا استقلال یا انقلاب، سوژه‌هایی بودند که هنرمندان به آنها می‌اندیشیدند. قدرت ممکن است قدرت سیاسی باشد یا مذهبی یا متافیزیکی چون عشق و مرگ؛ یا قدرت افکار عمومی باشد یا قدرت‌های تاریخی. قدرت یک موضوع قابل تفکر است. من سعی کرده ام در "باغ گمشده"، مساله‌ی آرمان گرایی یک نسل را مطرح کنم که آدم‌های متفاوت، آرمان‌های متفاوت داشتند و هر کسی سعی کرده باغ خودش را بسازد. باغ‌هایی را که وجود داشته یا در آینده وجود خواهند داشت، چگونه می‌توان ساخت، از موضوعات زمینه ساز این رمان هستند.

- کتاب های زیر چاپ‌تان؟

مهم ترین‌شان شعرهای این سال‌هاست که زیر عنوان "شعر بلند تأمل" دارد چاپ می‌شود؛ حالا اگر از سانسور رد بشود. چهار کتاب شعر با هم مجموعه ای را ساخته که "شعر بلند تأمل" نام گرفته است. همچنین شعرهای قبل از انقلاب من در یک مجموعه‌ی دیگر به نام "سال های شاعرانه" تجدید چاپ می‌شود. بخشی از کتاب‌های طنزآمیز چاپ شده و نشده‌ام در یک مجموعه چاپ می‌شود به اسم "نیشخند ایرانی". مجموعه مقالات و بررسی‌ها و نقدهای ادبی و هنری‌ام زیر عنوان "نگاه کاشف گستاخ" دارد چاپ می شود. یک کتاب دیگر دارم که سال هفتاد و یک نوشته‌ام و ده سالی به دلایلی مانده بود، به چاپ داده‌ام به اسم "کنار غیب ایستاده ام"؛ در مورد مسائل ادبی و نگاه من به شعر، شاعر و حوزه‌ی خلاقیت است. بعد دو کتاب مفصل هم آماده‌ی چاپ کرده‌ام که امیدوارم در آینده چاپ بشوند. یکی تاریخ تحلیلی نقاشی مدرن ایران است که چند جلد خواهد بود؛ یکی هم تاریخ طنز ایران که آن هم فکر می‌کنم چند جلد بشود. این روزها یک گفتگوی یک ساله را به پایان برده‌ام درباره‌ی زندگی و آثارم، با آقای "شروقی". او لیسانس ادبیات است و این کتاب در مجموعه‌ای قرار می گیرد که با نویسندگان گفتگو شده است.

جمعه 28 مرداد ماه سال 1384
چنار (هوشنگ گلشیری).قسمت دوم

افسر قد کوتاهی که سبیل نازکی پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار می آورد و آنها را پس و پیش می کرد . وقتی جلو رسید سر پاسبانها داد زد :‌ زود باشین اینا رو متفرق کنین

افسر تازه رسیده بالا را نگاه کرد و بعد از پاسبانها که خبردار ایستاده بودند پرسید : اون بالا چکار داره ؟

یکی از آنها زیر لبی گفت : می خواد خودکشی کنه

افسر گفت : خوب خودکشی جمع شدن نداره یالاه اینا را متفرق کنین . بعد رو به مردم کرد و داد زد : آقایون چه خبره؟ متفرق بشین

در این وقت یکدفعه چشمش به سرهنگ افتاد . خود را جمع و جور کرد و محکم خبردار ایستاد و سلام داد

پاسبانها توی مردم ولو شدند . صدای سوت پسابانهای راهنمایی که ماشینها را به زور وادار به حرکت می کردند توی گوش آدم صفیر می کشید. پولها زیر دست و پای مردم می رفت و بعضیها خم شده بودند و پولها را جمع می کردند . زن جوان که جا برایش تنگ شده بود بچه اش را برداشت و از میان جمعیت بیرون رفت . پسرکک جوان هم پشت سر زن غیبش زد.

یکی از پشت سرش تو دماغی غرید : چه طور می شه گرفتش ؟ مگه توپ کاشیه ؟ بعد دستمالش را جلو بینیش گرفت و چند فین محکم توی دستمال کرد مردم اخمم کردند اما او بی اعتنا دستمالش را مچاله کرد و چپاند توی جیبش و باز به بالای درخت خیره شد

در طرف دیگر جمعیت جوان چهار شانه ای که سیگار دود می کرد گفت : اگرم بیفته دو سه تا را نفله می کنه ! اما مث اینکه عین خیالش نیست داره مردمو نگاه می کنه ! . بعد به مردی که از پشت سرش فشار می آورد گفت : عمو چرا هل می دی ؟ مگه نمی تونی صاف وایسی ؟

مردی که بچه ای به کول داشت سعی می کرد بچه مو بور را متوجه بالا کند : باباجون اون بالا را ببین ! اوناهاش روی چنار نشسته

این طرف تر آقای لاغر اندامی خودش را با یک مجله ای که عکس یک خانم سینه بلوری و خندان روی جلدش بود باد میزد پشت چنار مردم از روی شناه همدیگر سرک می کشیدند . ماشینها پی در پی رد می شدند و از پشت شیشه های اتوبوس مسافرها بالای چنار را نگاه می کردند . پاسبان راهنمایی مرتب سوت میکشید چند پاسبان هم میان مردم می لولیدند

از پشت جمعیت صدای شوخ جوانکی بلند شد : یارو به خیالش چنار امامزاده س رفته مراد بطلبه

دوباره داد زد : آهای باباجون بپا نیفتی ... شست پات تو چشت می ره

چند نفر اخم کردند صدای جوانک برید . بعضیها تک تک غرغری کردند و از میان جمعیت بیرون رفتند تازه رسیده ها می پرسیدند : آقا چه خبره ؟ . بعد به بالای چنار نگاه می کردند

روشنایی کمرنگی روی تیرهای چراغ برق دوید چند دوچرخه سوار در خیابان آن طرف پیاده شده بودند و به این طرف می آمدند . پاسبان راهنمایی آنها را رد می کرد . گاهی صدای خالی شدن باد دوچرخه ای توی هوای خفه فسی می کرد و خاموش می شد بعد هم غرغر دوچرخه سوار تیو گوشها پرپر می کرد

مرد بالای چنار تکانی خورد و خم شد . بعد دستهایش را به گره چنار محکم کرد و دوباره سرجایش نشست . صدا از جمعیت بلند نمی شد . همه بالا را نگاه میکردند . یکدفعه مرد خپله زیر گوشم ونگ ونگ کرد : حالا خودشو پایین نمی اندازه می ذاره خلوت بشه

از روی سر جمعیت سرک کشیدم دیدم اتومبیل سواری رفته و خیابان تقریبا خلوت شده است ولی پیاده رو وسط از جمعیت پیاده و دوچرخه سوار سیاه شده بود و صدای پچ پچشان به این طرف می رسید

خسته شدم چند دفعه پا به پا کردم و آخر به زحمت از میان جمعیت بیرون رفتم . چند دختر پشت جمعیت ایستاده بودند یکی از آنها خیلی قشنگ بود خال سیاهی بالای لبش داشت . برگشتم و بالا را نگاه کردم دیدم مرد پشتش را به خیابان کرده بود و این طرف پشت مغازهها را نگاه می کرد . خسته و گیج تمام خیابان را پیمودم . وقتی برگشتم دیدم جمعیت کمتر شده اما مرد هنوز نوک درخت نشسته بود

همان نزدیکیها یک بلیط سینما خریدم و میان مردم گم شدم اما دائم عکس مردی که روی صفحه سیاه خیابان پهن شده بود و از دو سوراخ بینیش دو رشته باریک خون بیرون می زد پیش رویم توی هوا نقش می بست و بعد محو می شد . باز دوباره همان هیکل ژنده پوش با سر شکسته ومغز پخش شده میان خیابان رنگ می گرفت و زنده می شد

از فیلم چیزی نفهمیدم وقتی بیرون آمدم در خیابان پرنده پر نمی زد اما دکانها هنوز باز بودند . جمعیت توی خیابان پخش شده بود شاگرد شوفرها با صدای نکره شانن داد می زدند : مسجد جمعه ‚ پهلوی ‚ آقا می آی ؟ ... بدو بدو

به چنار که رسیدم دیدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالای آن دیده نمی شد . روبروی چنار دو مرد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند . از یکیشان که وسط سرش مو نداشت و دستهای پشمالوش را تا آرنج بیرون انداخته بود پرسیدم : آقا ببخشین اون مردک خودشو پایین انداخت ؟

مرد سر طاس نگاه بی حالش را روی صورتم دواند و گفت : آقا حوصله داری ؟ وقتی دید خیابان خلوت شده پایین اومد بعد خواست بره اما...

مرد پهلو دستیش که انگار هفت ماهه به دنیا آمده بود پرسید : راسی اون برا چی بالای چنار رفته بود ؟

رفیقش جواب داد : نمی دونم شاید می خواس خودکشی کنه بعد پشیمون شد

شاگرد دکان که پسرک جوانی بود در حالی که می ندید سرش را از مغازه بیرون کرد و گفت حتما فیلمو تماشا می کرده

مردک بی حوصله گفت : لعنت بر شیطون حرومزاده ... حالا حالا باید کنج زندون سماق بمکه تا دیگه هوس نکنه فیلم مفتی تماشا کنه

***

فردا صبح چند سپور شهرداری چنار کهنسال خیابان چهارباغ را می بریدند .

هوشنگ گلشیری


جمعه 28 مرداد ماه سال 1384
چنار (هوشنگ گلشیری).قسمت اول

                                              چنار

هوشنگ گلشیری
نزدیکیهای غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می رفت

دو دستش را به آرامی به گره های درخت بند می کرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می خزید . پشت خشتک او دو وصله ناهمرنگ دهن کجی می کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود

مردم که به مغازه ها نگاه می کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند . زن جوانی که بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر کوچم و تپل مپلش را گرفت و به تماشای مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر می رفت پرداخت . جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خیره شد آنگاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند

سوراخهای آسمان با چند تکه ابر سفید و چرک وصله پینه شده بود و نور زردرنگ خورشید نصف تنه چنار را روشن می کرد . مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید : برای چی بالا می ره ؟

مرد خپله و شکم گنده ای که پهلوی دستش ایستاده بود زیر لب غر زد : نمی دونم شاید دیوونس

جوانک گفت : نه دیوونه نیس شاید می خواد خودکشی بکنه

مرد قد بلند و چاقی که موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت : چه طور ؟ کسی که خودکشی می کنه دیوونه نیس ؟ پس می فرماین عاقله؟

پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تو دماغیش پرسید : چه خبره ؟

اما مردم هیچ نگفتند فقط بالا را نگاه می کردند . مرد تازه از سایه رد شده بود آفتاب داشت روی کت و شلوار خاکستریش می لغزید . پاسبان که از بالای درخت رفتن مرد آن هم در روز روشن عصبانی شده بود با تومش را محکم توی مشتش فشرد و داد زد : آهای یابو بیا پایین ! اون بالا چکار داری ؟

مردی که تازه خودش را میان جمعیت جا به جا میکرد ریز خندید . پاسبان برگشت و زل زل به او نگاه کرد و دستش را روی باتومش لغزاند و دوباره چشمهای ریزش برگشت و روی مردم سر خورد بعد غر زد : چه خبره ؟ مگه نونو حلوا قسمت می کنن ؟

آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد و برگشت مرد را که بالای چنار رسیده بود نگاه کرد . با دو انگشت دست راستش نوک سبیلش را که وی لب بالاییش سنگینی می کرد تاب داد و ساکت ایستاد

زن ژنده پوشی که بچه ای زردنبو به کولش بود توی جمعیت ولو شد دستش را جلو یکی دراز کرد و گفت : آقا ده شاهی !‌ اما وقتی دید همه بالا را نگاه می کنند او هم نگاه تو خالیش را روی درخت لغزاند . مف بچه اش مثل دو تا کرم سفید تا روی لب پایینش لغزیده بود

زن چادر به سری که دو تا بچه قد و نیم قد دنبالش می دویدند از آن طرف خیابان به این طرف دوید و وقتی مرد را بالای چنار دید گفت : وای خدا مرگم بده ! اون بالا چکار داره ؟ جوون مردم حالا می افته

هیچ کس جوابی نداد فقط زن گدا دستش را جلو مردی عینکی که با سماجت داشت مرد را بالای چنار می پایید دراز کرد و گفت آقا ده شاهی ! بچهاش با چشمهای ریز و سیاه مردم را می پایید و با نوک زبان مفش را می لیسید . دستهای کثیف و زردش را که استخوانی و لاغر بود تکان می داد . چند تار موی سیخ سیخی از زیر لچک سفید و کثیفش بیرون زده و روی صورتش ولو بود . زن گدا چادر نمازش را روی سرش جابه جا کرد . چارقد چرک تابی که موهایش را پنهان می کرد با سنجاق زیر گلویش محکم شده بود

مرد عینکی به آرامی گففت : خوبه یکی بره بالا بگیردش تا خودشو پایین نندازه

جوانک گفت :‌ نمی شه ...تا وقتی یکی به اونجا برسه اون خودشو تو خیابون انداخته . بعد به زن گدا که جلوش سیخ شده بود گفت : پول خرد ندارم

ماشینها یکی یکی توی خیابان ردیف می شدند . از سواری جلویی دختر جوانی سرش را بیرون آورده بود و مرد را که داشت بالای چنار تکان می خورد می پایید . مرد شکم گنده ای که کراوات پهنی زیر یقه سفیدش آویزان بود از سواری پایین آمد و به جمعیت نزدیک شد . چند پاسبان از راه رسیدند و در میان مردم ولو شدند پاسبانها مردم را متفرق کردند اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند . مرد چاق کراواتی از پاسبان سیبیلو پرسید : چه خبره ؟ اون مرتیکه بالای چنار چکار داره ؟

پاسیان با ترس دو پاشنه پایش را محکم به پایش را محکم به هم کوبید و سلام داد . بعد زیر لب گفت : جناب سرهنگ ! می خواد خودکشی ...کنه

مردم نگاهشان را اول به پاسبان سبیلو و بعد به مرد چاق خوش پوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشای مرد شدند که از بالای درخت خم شده بود . از پشت جمعیت صدای روزنامه قروشی در فضا پخش شد

فوق العاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست یک جوان . فوق العاده یه قران ! بعد از اندک زمانی صدای روزنامه فروش برید . فکری توی کله ام زنگ زد سرم را بالا کردم و داد زدم : آهای عمو اینجا ما یه پولی برات جمع میکنیم از خر شیطون بیا پایین

صدایم از روی سر جمعیت پرید . بعد دست کردم توی جیبم دو تا یک تومانی نقره به انگشتهایم خورد آنها را درآوردم و انداختم جلو پایم . یکی از سکه ها غلتید و زیر پای مردم گم شد . مردم همدیگر را هل دادند تا وقتی پول پیدا شد آن وقت هرکس دست کرد توی جیبش و سکه ای روی پولها انداخت . پولها پیدا نکرد . بعد آهسته اما طوری که من بشنوم گفت : بخشکی شانس ! پول خردم ندارم

زن چادر به سر کیسه چرک گرفته اش را از زیر جورابش بیرون کشید و دو تا دهشاهی سیاه شده از آن درآورد و انداخت روی پولها . یکدفعه صدای مرد از بالای درخت مثل صدایی که از ته چاه به گوش برسد توی گوش مردم زنگ زد : من که پول نمی خوام ... پولاتونو ببرین سرگور پدرتون خرج کنین

صدایش زنگ دار بود اما مثل اینکه می لرزید دیگر کسی پول نینداخت . زن گدا به پولها خیره شد بعد از میان مردم غیبش زد مرد شیک پوش چیزی به پاسبان سیبل گفت . پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد : آهای عمو بیا پایین جناب سرهنگ حاضرن کمکت کنن


یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1384
بولداگ. آرتور میلر .ترجمه: اکرم کبیری.(قسمت سوم)

. متوجه‌ی شکم ورم‌کرده‌اش شد. کیک روی زمین بود و بیشترش خورده شده بود. مادر فریاد زد:" کیکم!" و ظرف کیک را همراه باقیمانده‌ی آن برداشت و بالا نگه داشت تا از دسترس توله‌سگ دور باشد، هر چند چیز زیادی از آن نمانده بود. پسر سعی کرد روور را که به طرف اتاق نشیمن فرار می‌کرد، بگیرد. مادر پشت سرش فریاد زد:" فرش!" روور حالا در دایره‌ی بزرگ‌تری می‌چرخید و از دهانش کف بیرون می‌زد. مادر فریاد زد:" به پلیس تلفن کن!" یکهو توله‌سگ افتاد و روی پهلو دراز کشید. به زحمت نفس می‌کشید و خرخر می‌کرد. از آن‌جا که هیچ وقت توی خانه سگ نداشتند، چیزی درباره‌ی دامپزشک نمی‌دانستند. پسر از دفتر تلفن شماره‌ی انجمن مبارزه با بدرفتاری نسبت به حیوانات را پیدا کرد و به آن‌ها تلفن زد. می‌ترسید به روور دست بزند. وقتی بهش نزدیک می‌شد، دستش را گاز می‌گرفت. وانتی مقابل خانه ایستاد. پسر بیرون رفت و دید مرد جوانی دارد قفس کوچکی را از پشت ماشین برمی‌دارد. به او گفت که سگ تمام کیک را خورده، اما مرد توجهی نکرد، داخل خانه شد، لحظه‌ای ایستاد و به روور که هنوز آهسته پارس می‌کرد و روی پهلو افتاده بود نگاه کرد. مرد توری روی روور انداخت، بعد گذاشتش توی قفس. توله‌سگ سعی می‌کرد فرار کند. مادر پرسید:" فکر می‌کنید چه بلایی سرش آمده؟" و با تنفر دهانش را کج و کوله کرد، حسی که پسر هم در خودش احساس می‌کرد. مرد گفت:" معلوم است که یک کیک خورده." بعد قفس را بیرون برد و توی واگن تاریک پشت وانت گذاشت. پسر پرسید:" با او چه کار می‌کنید؟" مرد با عصبانیت گفت:" شما سگ را می‌خواهید؟" مادر که ایستاده بود روی پلکان جلوی در و حرف‌های آن‌ها را می‌شنید، با ترس، بدون این‌که خشی توی صدایش باشد، بلند گفت:" ما نمی‌خواهیم توله‌سگ را نگه داریم." و به مرد جوان نزدیک شد. " نمی‌دانیم چه طور ازش نگه‌داری کنیم. شاید کسی که بلد باشد چه طور از سگ‌ها نگه داری کند، آن را بخواهد." مرد جوان بدون توجه سر تکان داد، پشت فرمان نشست و دور شد.

پسر ومادرش وانت را با نگاه تا پیچِ سرِ خیابان دنبال کردند. فضای داخل خانه، ساکت و دلمرده بود. حالا دیگر درباره‌ی کارهای روور نگران نبود؛ نگران فرش‌ها یا جویدن اسباب و اثاثیه، یا این که آیا آب خورده، یا به غذا احتیاج دارد یا نه. هر روز وقتی از مدرسه برمی‌گشت یا وقتی از خواب بیدار می‌شد، روور اولین چیزی بود که به سراغش می‌رفت. همیشه نگران بود روور کاری انجام بدهد که پدر و مادرش را عصبانی کند. حالا همه‌ی آن نگرانی‌ها از بین رفته بود، همین‌طور همه‌‌ی دلخوشی‌اش؛ و خانه ساکت و دلمرده بود.

به آشپزخانه برگشت و سعی کرد به چیزهایی که می‌توانست بکشد فکر کند. روزنامه‌ای روی یکی از صندلی‌ها قرار داشت، آن را باز کرد و آگهی جوراب زنانه‌ی ساکس(12) را دید که زنی لباس بلندش را عقب زده بود تا ساق پایش را نمایش بدهد. شروع کرد آن را کپی کند و دوباره یاد لوسل افتاد. می‌توانست به او تلفن کند و دوباره پیشش برود. شک داشت. اگر در مورد روور می‌پرسید،‌ مجبور بود دروغ بگوید. یادش آمد که زن چه‌طور روور را بغل کرده بود و حتا دهانش را بوسیده بود. واقعا توله‌سگ را دوست داشت. چه طور می‌توانست بهش بگوید توله‌سگ رفته. یکهو به فکر افتاد تلفن کند و بگوید خانواده‌اش می‌خواهند توله‌سگ دیگری بخرند تا هم‌بازی روور شود. بنابراین باید وانمود می‌کرد که هنوز روور را دارد؛ یعنی دو تا دروغ بگوید، و این کمی می ترساندش. دروغ‌ها زیاد نبود. سعی کرد به خاطر بسپارد؛ اول این که هنوز روور را دارند، دوم این که برای خرید توله‌سگ دیگر جدی است، و سوم، که بدترین قسمت ماجرا بود، این که وقتی کارش با زن تمام شد بگوید متاسفانه نمی‌تواند توله‌سگ دیگری بخرد، چون… چرا؟ فکر آن همه دروغ خسته‌اش کرد. بعد که دوباره به گرمای زن فکر کرد، احساس کرد سرش دارد می‌ترکد؛ و این ایده از ذهنش گذشت که وقتی کارشان تمام شد، ممکن است زن اصرار کند توله‌سگ دیگری ببرد، یا مجبورش کند. تازه، زن که سه دلارش را نگرفته بود و روور در واقع نوعی هدیه بود. بد می‌شد اگر پیشنهاد بردن توله‌سگ دیگر را رد می‌کرد، مخصوصا که به همین بهانه دوباره پیش زن آمده بود. جرات نکرد بیشتر فکر کند. ترجیح داد ذهنش را از همه چیز خالی کند اما فکرها، دزدکی و آرام، دوباره به سراغش آمدند. کاش می‌شد راهی برای نگرفتن توله‌سگ پیدا کرد. شاید وقتی پیشنهاد زن را رد می‌کرد و فقط یک آن صورتش را می‌دید، می‌فهمید چه قدر گیج، یا بدتر، چه قدر عصبی است. آره، ممکن بود زن به شدت عصبانی شود و بفهمد تنها چیزی که پسر به خاطرش این همه راه زده و آمده، خودِ زن بوده و خرید توله‌سگ بهانه است. شاید زن احساس کند بهش توهین شده، یا حتا به او سیلی بزند. پس چه‌کار باید می‌کرد؟ نمی‌شد که با یک زن گنده بجنگد. به ذهنش رسید شاید تا حالا توله سگ‌ها را فروخته باشد؛ سه دلار که پولی نبود. بعد چی؟ معذب بود و شک داشت. فکر کرد تلفن بزند و بگوید می‌خواهد دوباره پیشش برود و او را ببیند، بدون این که حرفی از توله‌سگ بزند. به این ترتیب، فقط باید یک دروغ بگوید؛ که هنوز روور را دارد و همه‌ی خانواده دوستش دارند. به طرف پیانو رفت و چند آکوردِ بم گرفت، شاید آرام شود. درست و حسابی بلد نبود پیانو بزند، ولی عاشق این بود که آکوردهایی از خودش دربیاورد و بگذارد ارتعاش اصوات موسیقی بازوهایش را بلرزاند. حس کرد چیزی توی وجودش رها شد و یکهو پایین ریخت. انگار آدم دیگری شد، متفاوت با کسی که تا به حال بود؛ نه خالی و پاک، که معذب به خاطر رازها و دروغ‌هایش- تعدادی گفته شده و تعدادی گفته نشده- و همه‌ی این‌ها به قدر کافی نفرت‌آور بود که خانواده او را از خود براند. سعی کرد با دست راست یک ملودی بسازد و با دست چپ، آکوردهای هماهنگ پیدا کند. شانسی داشت چیز قشنگی می‌زد. تعجب کرد که چه طور آکوردها آرام محو می‌شوند، ناهماهنگ، اما آرام؛ انگار با ملودیی که می‌نواخت حرف می‌زد. مادرش متعجب داخل اتاق آمد. با خوشحالی فریاد زد:" چه اتفاقی دارد می‌افتد؟" مادر می‌توانست فی‌البداهه بنوازد، و در تلاش ناموفقی سعی کرده بود به پسر هم یاد بدهد، چون معتقد بود پسر گوش موسیقایی قویی دارد و بهتر است چیزی را که می‌شنود بنوازد تا این که از روی نت بزند. مادر آمد بالا سر پیانو، کنار پسر ایستاد و به دست‌های او نگاه کرد. همیشه آرزو می‌کرد کاش پسرش نابغه بود. خندید:" تو این ملودی را ساخته‌ای؟" تقریبا داشت فریاد می‌زد، اگر چه نزدیک هم بودند. پسر فقط سر تکان داد، جرات نکرد حرف بزند مبادا چیزی را که همین‌طوری پیدا کرده بود، از دست بدهد. همراه مادرش خندید و خوشحال بود که به شکل رازآلود و شگفت‌انگیزی تغییر کرده و انگار آدم دیگری شده. در عین حال، مطمئن نبود باز هم بتواند این‌گونه بنوازد.


پانوشت‌ها:
۱- Schermerhorn
۲- Midwood
۳- Culver
۴- Church
۵- Lucille
۶- Schweckert
۷- Rover
۸- Court
۹- Erasmus
۱۰- House of David
۱۱- Sachel Paige
۱۲- Saks


یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1384
بولداگ. آرتور میلر .ترجمه: اکرم کبیری.(قسمت دوم)


درِ داخلی زیرِ پلکان باز شد، زنی بیرون آمد و از بین میله‌های آهنی غبارگرفته‌ی درِ بزرگِ بیرونی به او نگاه کرد. لباس ابریشمی بلند و گشادی به رنگ صورتی روشن پوشیده بود، و موهای مشکی بلندش روی شانه‌ها ریخته بود. جرات نکرد مستقیم به صورتش نگاه کند. می‌توانست نگرانی زن را حس کند. خیلی سریع پرسید او بوده که آگهی داده؟ رفتار زن بلافاصله عوض شد و درِ بیرونی را باز کرد. کوتاه‌تر از خودش بود و بوی غریبی می‌داد؛ مثل ترکیبی از بوی شیر و هوای خفه و دم‌کرده. همراهش داخل آپارتمان رفت، آپارتمانی تاریک که مشکل می‌شد چیزی را دید، اما می‌توانست صدای واق واق توله سگ‌ها را بشنود. زن باید داد می‌زد تابتواند بپرسد کجا زندگی می‌کند و چند ساله است. وقتی به او گفت سیزده سال دارد، زن دستش را روی دهانش گذاشت و گفت چه‌قدر بزرگ‌تر از سنش به نظر می‌آید. نمی‌توانست بفهمد چرا این موضوع باعث شد خجالت بکشد، غیر از این که احتمالا زن فکر کرده پانزده ساله است؛ فکری که گاهی بقیه هم در موردش می‌کردند. دنبال زن توی آشپزخانه رفت که پشت آپارتمان قرار داشت. آن‌جا روشن‌تر بود و بالاخره توانست دور و برش را ببیند. در یک جعبه‌ی مقوایی که لبه‌های آن نامنظم بریده شده بود تا ارتفاعش کمتر شود، سه تا توله سگ دید همراه مادرشان که به او نگاه می‌کرد و آرام دمش را تکان می‌داد. به نظرش بولداگ نمی‌آمد، اما جرات نکرد چیزی بگوید. فقط یک سگ قهوه‌ای بود با خال‌های سیاه. توله‌سگ‌ها هم عین مادرشان بودند. از خمیدگی گوش‌های کوچولوی توله‌سگ‌ها خوشش آمد، ولی به زن گفت فقط می‌خواسته آن‌ها را ببیند و هنوز تصمیم نگرفته. واقعا نمی‌دانست می‌خواهد چه‌کار کند. برای این‌که به نظر برسد دارد توله‌سگ‌ها را وارسی می‌کند پرسید می‌تواند یکی از آن‌ها را بردارد. زن گفت همه‌ی آن‌ها خوبند و دست دراز کرد توی جعبه، دو تا از آن‌ها را بیرون آورد، روی کف‌پوش آبی گذاشت. توله‌ها اصلا شبیه بولداگ نبودند. خجالت کشید بگوید واقعا آن‌ها را نمی‌خواهد. زن یکی از توله‌ها را برداشت و گفت:" این‌جا!" و آن را روی زانوی پسر گذاشت.

قبلا هیچ‌وقت سگی را توی دست نگه نداشته بود، و می‌ترسید که بیفتد، به همین خاطر با دقت بغلش کرد. پوست داغ و نرمی داشت. چشم‌های خاکستری‌اش مثل دکمه‌های ریز بود. عصبانی شد که چرا در فرهنگ‌نامه هیچ عکسی از این نوع سگ نبوده. بولداگ واقعی خشن و خطرناک بود، و این توله‌ها فقط سگ‌های قهوه‌ای بودند. در حالی که توله سگ توی بغلش بود، روی دسته‌ی صندلی که روکش سبز داشت نشست، و هنوز نمی‌دانست باید چه تصمیمی بگیرد. حس کرد زن که کنارش نشسته بود به موهایش دست کشید، ولی مطمئن نبود ، چون موهای زبر و کلفتی داشت. هر چه بیشتر زمان می‌گذشت، تصمیم گرفتن برایش سخت‌تر می‌شد. زن پرسید آب میل دارد که گفت بله؛ زن به طرف شیر آب رفت. از فرصت استفاده کرد، بلند شد و توله‌سگ را سر جایش گذاشت. زن در حالی که لیوانی آب در دست داشت برگشت و همان‌طور که لیوان آب را به پسر می‌داد، لباسش را باز کرد و سینه‌هایش را که مثل بالن‌های نیمه پر بود نشان داد و گفت نمی‌تواند باور کند او فقط سیزده سالش است. جرعه‌های آب را که پایین داد، زن یک‌دفعه سرش را به طرف خود کشید و او را بوسید. در تمام این مدت نتوانسته بود به صورتش نگاه کند، و حالا که می‌خواست، جز انبوهی مو چیزی نمی‌دید. دست زن که پایین‌تر رفت، پشت ران‌هایش مور مور شد؛ مثل وقتی که دستش خورده بود به جداره‌ی فلزی و برقدارِ سرپیچ لامپ که داشت سعی می‌کرد حباب شکسته‌اش را باز کند. یادش نمی‌آمد کی روی فرش دراز کشیدند. تنها گرمای زن یادش بود و سرش که محکم و بی‌وقفه به پایه‌ی کاناپه می‌خورد. رسیده بود نزدیک خیابان چرچ. پیش از سوار شدن به خط هوایی کالور، متوجه شد که زن سه دلارش را نگرفته. حالا جعبه‌ی مقوایی کوچک روی زانویش بود با توله‌سگِ توی آن که مثل بچه زار می‌زد. صدای کشیده شدن پنجه‌های توله‌سگ به دیواره‌ی جعبه پشتش را می‌لرزاند. تازه متوجه‌ی دو سوراخی شد که زن بالای جعبه درست کرده بود، و توله‌سگ بینی‌اش را از آن بیرون می‌آورد.

وقتی طناب را باز کرد و توله‌سگ با فشار دادن درِ جعبه واق واق‌کنان بیرون پرید، مادرش هول کرد و عقب رفت. بعد در حالی که دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد انگار که بخواهد حمله کند، فریاد زد:" چه‌کار دارد می‌کند؟" پسر که دیگر ترسش ریخته بود، سگ را بغل کرد و اجازه داد صورتش را لیس بزند؛ بعد نگاه کرد به مادرش که کمی آرام شده بود. مادر پرسید:" گرسنه است؟" و با دهان نیمه باز همان‌طور ایستاد. پسر توله‌سگ را زمین گذاشت، گفت ممکن است گرسنه باشد، و فکر کرد فقط می‌تواند چیزهای نرم بخورد،‌ هرچند دندان‌هایش به تیزی سوزن بود. مادر مقداری پنیر خامه‌ای آورد و تکه‌ی کوچکی از آن را روی زمین گذاشت. توله‌سگ بینی‌اش را به پنیر مالید، آن را بو کشید و شاشید. مادر داد زد:" خدای من!" سریع تکه روزنامه‌ای روی آن انداخت. وقتی مادرش خم شد تا خیسی کف اتاق را پاک کند، گرمای زن یادش آمد؛ خجالت کشید و سر تکان داد. به یک باره اسم زن یادش آمد- لوسل(5) که وقتی روی فرش دراز کشیده بودند بهش گفته بود. درست موقعی که او داشت لباسش را درمی‌آورد، چشم‌‌های بسته‌اش را نیمه باز کرده و گفته بود:" اسمم لوسل است." مادر کاسه‌ای سوپ مرغ که از دیشب مانده بود روی زمین گذاشت. توله‌سگ پنجه‌های کوچکش را بلند کرد و کاسه را برگرداند. کمی سوپ روی زمین ریخته شد. توله‌سگ شروع کرد کفپوش را لیس بزند. مادرش با خوشحالی فریاد زد:" سوپ مرغ دوست دارد!" و به این نتیجه رسید که احتمالا تخم مرغ هم دوست دارد چون فوری آب گذاشت تا جوش بیاید. توله‌