بیتوته بیتوته کوتاهی‌ست جهان در فاصله‌ی گناه و دوزخ... خورشید همچون دشنامی برمی‌آید و روز شرمساری جبران ناپذیری‌ست ...آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو

بیتوته
بیتوته
شعر و ادب
اسفند 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29    
آرشیو

اخبار فرهنگی هنری

شرق

همشهری

آفتاب یزد

ایران

خبرگزاری مهر

ایسنا

ایرنا

خبرگزاری فارس

بی.بی.سی.پرشین

بازتاب

روز آن لاین



موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
سال نو مبارک!

 

سلام یاران

زیاد تغییری در زندگیم ایجاد نمیشه اما انگار یه خبرایی هست...

بهار...بهار

بهار...

سبزه و خاک .

شاد باشید و سر افراز.

سال نو همتون مبارک.


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شادگل

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن مِی که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهارساقیا آمدن عید مبارک بادت

خوش به حال روزگار


گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 


شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
سلامی دوباره

 

سلام...

بعد از مدتها دوباره به وبلاگم سر می زنم...راه

نمی دونم چطوری اما می خوام دوباره شروع کنم...

باید اعتراف کنم بعد از جدایی از دوستانم در کانون هنرمندان بیرجند آقایان :محمدرضا غلامی؛ روح ا... محمدی ؛ مهدی ذبیحی ؛ محمدرضا دستجردی ؛ صدرا صادقی ؛ مجید اسطیری ؛ حجت خسروی و ... دیگه حتی یه لحظه هم اقدامی برای نوشتن نکردم.

انگار اونا با جمع دوست داشتنیشون وادارم میکردن که بنویسم...

از گناه خودم هم نباید بگذرم ؛ بخاطر کسی که تنها ...

ولش کن

ایشالا دوباره شروع می کنم...

ازتون ممنونم هوامو داشته باشین.

راستی معذرت خواهی بدهکارم به محمدی عزیزم که همیشه همرام بود امیدوارم منو ببخشه

به امید دیداری دوباره


دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
تنها ، بی انگیزه ...

 

تصمیمی برای نوشتن نداشتم ...

تنها می نویسم...سقوط

حالا تقریبا ۵۰ ساعته که نخوابیدم... نمی دونم در این ۵۰ ساعت چه کارهایی رو انجام دادم...

نمی دونم بیشتر به چی فکر کردم و چه کارهایی رو انجام دادم...

اما می دونم قرار بود الان موهام مرتب باشه ...که نیست. لباسام تمیز باشه ... که نیست.

خوب انگار یه جورایی زندگی کردم ... زنده بودم...

چند روزیه که (دقیقا از چهارشنبه شب) بدون هیچ تکون خاصی راه میرم ، گاهی به ندرت غذا می خورم، و گاهی می نویسم که همیشه سرنوشت یکسانی دارند...- سطل آشغال -

حالم داره از همه چیز به هم می خوره... تنها دل خوشیم شنیدن چند کلمه یا خوندن چند جمله از کسی بود که می دونستم آرومم می کنه اما به هر دلیل حالا محرومم ازش...

خوب ... انگار حالاها باید زنده بمونم و فکر کنم...

گاهی خودمو توی آینه به زور می شناسم...

فکر

     فکر

           فکر

   الان پشت این حائل چوبی - سیستم کنارم - یه پسر و دختر دارن سر آیندشون با هم جر و بحث می کنن...

ناخودآگاه می خوام بلند شم و به یکیشون بگم :

   خره ... تو از چی خبر داری که الان داری سر ....... گریه می کنی...

یا لااقل اونقدر اعصابم خورد هست که بخاطر آرامشم هم که شده ازشون بخوام سخنرانیشونو واسه خودشون اجرا کنن...

بدجوری احساس بی خودی می کنم...

احساس موجودی مثل اون چیزی که "گرگور" توی "مسخ" کافکا بود...

یه موجود تنها یه موجود ...

یه چیزی که ناگزیر از موجود بودنه...

خیلی وقتا احساس می کنم که آیا کسی ....

اصلا ولش ...

انگار مثل همون موجود چندش آور یا باید کم کم  در انزوای خودم تحلیل برم و یا از دیگران طرد شم که اونوقت دنبال راه دیگه ای بگردم...

روزها بطور وحشتناکی عذاب آورند...

برایم کمی عجیب است که چطور و به ناگاه در یک شب تمام این اوضاع عوض شد...

کسی که دلیل این کاره باید انسان نیرومندی باشه که اینقدر می تونه کسی رو....

دوباره تا شب باید راه برم بنویسم پاره کنم، و دوباره ...

تنهایی این بار عریان تر از همیشه خودش را می نمایاند...

تنهایی که گاهی با آغوش باز او را پذیرفته ام...

دلم می خواد داد بزنم...

- کارشون به دعوا کشید ... دختر داره گریه می کنه و دادخواستشو طوری میگه که مطمئن شه همه دارن می شنون... -

دلم می خواد داد بزنم...

چشمام داره تار میشه ...

انگار به آخر بیداریم رسیدم...

ناخودآگاه حتما به خواب خواهم رفت...

تا چه وقت؟ دیگه مهم نیست...

کاش بالا خزیدن از دیوار و سقف و کز کردن یه گوشه ی تاریک خلوت برام مهیا می شد...

کاش می شد گریه کنم...

کاش..

 


چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386
خدانگهدار

 

...تعطیل

نیستم.

نمی دونم تا کی ولی ...

       احتمالا تا وقتی به خودم بیام .

                                                 (خدانگهدار)


شنبه 4 فروردین ماه سال 1386
سال نو ...

 

سلام به همراهان همیشگی

اینبار هم دلیل نوشتنم اجباریست لذت بخش که همواره دلیل بی چون و چرای هر کارم است.

نمی دونم ازچی بنویسم

امیدوار سالی سرشار از هرآنچه خوبست برایتان

تنها این شعر از بامداد در ذهنم می گذرد:


 

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نا منتظر.

از بهار

حظ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسهء نا سیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاک ام کنند

سراپا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم، ـ

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم ...

                                               احمد شاملو

 


شنبه 11 شهریور ماه سال 1385
مشکل...
دوستان عزیز ...

با سلام و عرض تشکر.

باور کنید اگه آپ نمیشم مشکل سیستم پشتیبانیه...

متاسفانه از 3 هفته پیش وبلاگ دچار مشکلی شده که اجازه ویرایش در قسمت مدیریت رو به من نمیده...

خب...

نمیدونم چیکار کنم.

فعلا به پیشنهاد یه دوست خوب که همیشه همراهم بوده این مطلبو زدم که به پای کم لطفی من نزارین.

ضمنا از دوستانی که میتونن در حل این مشکل کمکم کنن خواهش میکنم دریغ نکنن.

ارادتمند شما.

بیتوته

یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385
تولد ...

...

مرداد...

بی آنکه فکر عزیمت کنم ...تولد

بی آنکه پای رفتن داشته باشم. سالی را در بیتوته ای ماندم که شاید هیچگاه صبح را نخواهد دید... و شاید هرگز بی خوابیش را با قیلوله ای آرام نخواهد داد ....

امروز سالگرد زادن فرزندی است که تنها انتظار مادر بودن مرا سر می آورد.

مادر شدن بی هیچ شادی...

مادر شدنی بعد از سالها که دردهایم را آبستن ماندم و تنها درد بر این حادثه باورم داد.

شاید... شاید باید سقط می شد فرزندی که هنوز راه را نمی شناسد و حتی هنوز رفتن را نیاموخته اما ...

اما باید اقرار کنم بی همراهی دوستانی چون آقایان : مهندس شهیر کنعانی؛ مهندس حامد سبیلی؛ مهندس ارسلان بهنام؛مهندس مهدی قدیری؛مهندس ایمان شکری ؛ مهندس ایمان غیناقی و دوستانی که هرگاه در خانه ی محقرم را زدند شاید روزی بر زندگی اش افزودند شاید باید اکنون قطعنامه ی مرگ نوزاده ای را می نگاشتم ...

و

همراهانی که نمی دانم به چه نام بخوانمشان

نمی دانم تا چند سال باید ادامه بدهم و تا کی می توانم اما خوشحالم که تا به حال رفته ام....

با سپاس

بیتوته

نمی دانم تا چند سال باید ادامه بدهم


پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
هنوز هم ...

« و رسالت من این خواهد بود ...

                      تا دو استکان چایی داغ را

                                  از میان دویست جنگ خونین

                                                       به سلامت بگذرانم »

                                                            (حسین پناهی)تنهایی

اینبار بهانه ای برای نوشتن نداشتم اما با خواندن این جملات که یکی از دوستان برایم فرستاد نتوانستم ننویسم اگر چه همیشه منتظر تکانی برای نوشتنم.

در روزهایی که شاید آنقدر بهانه دارم که سرگردان از میانشان میگذرم و تنها با نگاهی کوچک آهی بلند بر میکشم عجیب است که باز هم به دنبال بهانه ام.

روزهایی که تنهایی را لمس میکنم.

با او حرف میزنم و راه میروم...

با او میخوابم و با او بیداری را جشن میگیرم...

خوب احساسش میکنم.

در آغوشش میکشم تا شاید با او بتوانم بمانم...

در آغوشش میکشم تا شاید با او بتوانم بمیرم...

آنقدر به دنبالش دویده ام که آسانتر از زندگی از دستم نرود...

نمیدانم...

یاد نگرفته ام که خوشیهای بزرگم را به پای دردهای کوچکم له نکنم اما میفهمم که گاهی دردهای کوچک بهانه های بزرگ ادامه اند...

حالا میتوانم به جرات بگویم تنهایم و نگاهم را به بالا بیاندازم بی آنکه انبوه ستارگان حسرت بر دلم بنهند.

تنهایی

باید ماند و دید به کجایم میبرد و تا کجا

باید ماند و دید..

شاید روزی دوباره دستهایم را بگیرد...

شاید

بدرود


جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385
سلامی دوباره...

فرصت کوتاهی دست داد تا دور از دغدغه های امروزی ام بتوانم نظرات شما دوستان عزیزم را بخوانم.سرباز

تنها دلیل نوشتن این مطلب تشکر از تمامی دوستان عزیزیه که همیشه همراهم بودند.

امیدوارم هر چه زودتر بتوانم به روال عادی نوشتن در « بیتوته » برگردم.

باز هم سپاس ...

منتظر دیدار دوباره شما در بیتوته ای دیگر می مانم.

صبور باشید و آرام و سربزیر و سخت.

« بیتوته »

 


یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1385
موقتا خداحافظ !!!

سلام دوستان عزیز ...

مزاحم شدم بگم شاید تا چند وقتی دیگه نتونم مطلب بزنم...البته من اینقدر سبز نیستم

بعد از سالها خدا قسمت کرده برم شمال ولی قسمت ما معمولا یه جور دیگس ...

با اجازتون فردا دوشنبه (۴/۲/۸۵) دارم میرم خدمت (بندر انزلی)

امیدوارم هر چه زودتر بتونم مطلب بزنم...

خوشحال میشم اگه توی نظرات هر چی دوست دارین بنویسین

گاهی وقتا خوندن این مطالب برام از همه چی قشنگتره...

به امید دیدار دوباره در بیتوته ای دیگر

                                     علی جهانیان


دوشنبه 24 بهمن ماه سال 1384
آغاز فصل سرد ( سالروز کوچ پریشادخت شعر فارسی )

فروغ فرخزاد

 

... بوق کشیده ی تلفن در گوشم است، شماره می گیرم، دوباره بوق ...

« الو ... سلام ... »

به صحبت می نشینم، بی آنکه فکر کنم چه باید بگویم و حرفهایی که می شنوم تا چه اندازه برایم مهمند.

چند ماهی است کم و بیش همیشه اینگونه ام ...

... اما حرفی تکانم می دهد ، کمی جا می خورم :

« ... راستی، دوشنبه 24 بهمنه... کاش می شد بریم "ظهیرالدوله" ، می گن ... »

لبخندی کوچک و کوتاه بر لبم می نشیند و پس از آن خنده ای تلخ، گوشی را می گذارم، برایم کمی عجیب است، تقریبا از 4 سال قبل تمام 24 بهمن ماه ها را به یاد دارم و تقریبا همگی یک شکل ... و شاید به همین خاطر بیشتر بیادماندنی اند .

یادم می آید :

« ... همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

                       که تو را در خود تکرار کنان

                                به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد ... »

 

با خود زیر لب زمزمه می کنم :

« ... زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک میان دو هماغوشی ... »

برمی خیزم، راه می روم، می نشینم، می خوانم، سکوت می کنم ... وباز :

« ... پرواز را بخاطر بسپار،

                         پرنده مردنی است. »

 

کلمات، کلمات، کلماتی که شاید ماههاست خود را با آنها تازه نکرده ام ، از ذهنم با مکثی کوتاه می گذرند :

" ... دستهایم... باغچه ... پرستوها ... گودی انگشتان جوهریم ... شب ... پوست ... ایوان ... درخت ... فلسفه ... بلیط ... شناسنامه ... خواهر ... دریچه ... آبستن ... ازدحام ... گرفته ... مرد ... ساعت ... خیس ... درختان ... منطق ... و... "

چشمانم را می بندم ... دوباره باز ... ساعت روی دیوار جلوی چشمانم است وانگار دارد به من نزدیک می شود ، حالا دوست دارم ساعت بنوازد، "چهاربار" ... دوست دارم سردم بشود ...

"سردم می شود" ...

« ... من سردم است

       من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد...»

این کلمات با همان اشکالی که بر روی دیوار دیده ام از جلوی چشمانم رژه می روند ...

... صدای بوق ماشینی مرا می ترساند ... بر می خیزم ...

« ... و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است

                                        که همچنان که تو را می بوسند

                                               در ذهن خود طناب دار تو را می بافند... »

... با شعر همراه شده ام، با خود زمزمه می کنم، شعری که هر گاه خوانده ام ، در من چیزی تازه می شود، با خود می گویم ایکاش تنها می توانستم یکبار " انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب " بکشم ، اما نمی شود...

... اما من هم " دلم گرفته است " ...

مکثی می کنم ... سعی می کنم چیزی تازه را از ذهنم بگذرانم ... تازه ... تازه ...

اما نمی توانم ... دوباره شروع می کنم :

« ایمان بیاوریم

   ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

   ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

   به داسهای واژگون شده ی بیکار

   و دانه های زندانی.

   نگاه کن که چه برفی می بارد...

   شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

   که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

   و سال دیگر، وقتی بهار

   با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

   و در تنش فوران می کنند

   فواره های سبز ساقه های سبکبار

   شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

 

   ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ... »

 

 


شنبه 21 آبان ماه سال 1384
ما ... که هستیم؟

فیلترینگ

چند شبی است با خودم دارم به مسائلی غیر از مشغولیات معمول هر شبم فکر میکنم. به چیزهایی که در اطرافم اتفاق می افتد ومن تنها میتوانم به آنها نگاهی بیاندازم و گاهی شاید برای اینکه عریضه را خالی نگزارم از خودم عکس العملی هرچند کوتاه انجام دهم.

باید فکرش را میکردم که بعد از خواندن چند مقاله از روزنامه های مختلف آنهم در مورد اینکه فلانی اعتراض کرد یا فلان چیز فیلتر شد یا جلوی فلانک را باید گرفت و ...

 موضوع مقاله مربوط به فیلتر شدن تعدادی از سایتهای مهم و کمک کننده خدمات بود که اکثر وبلاگ نویسان شاید با آنها سروکار داشته اند.

نمیدانم چرا همیشه ما از آن ملتی که او را شایسته این احوال میدانیم خود را جدا کرده و آنوقت با سخنان کوبنده ای همه را محکوم میکنیم . اما واقعا فکرش را که میکنم جای تاسف دارد. در سالهایی که آنقدر تمام علوم و اخبار و ... به هم نزدیکند که نمیتوان خط مرزی بین آنها تعیین کرد ما هنوز به فکر فیلتر کردنیم آنهم از نوع « هر چی شد ... شد ». انگار اگر تا چند سال دیگر با همین روند ژیش برویم باید تمام زمینه هایی که احساس خطر میکنیم را از بین ببریم!!! شاید اینان که به جای اتخاذ راه حل راه سریع حذف میدان های فعالیت را در نظر گرفته اند فردا خیابانها را برای جلوگیری از فسادهای خیابانی از شهرها حذف کنند...

قبول دارم با حرف زدن کاری درست نمی شود ولی دوست داشتم در جایی که فکر میکنم راحتترم بگویم...

فراموش نکنیم ما همه مقصریم ...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 93119


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
علاقه مند به شعر و ادبیات...
ایمیل:
sahra_delta@yahoo.com

شناسنامه کامل من...

add home page